X
تبلیغات
رایتل

خاطرات ملک محمد  کریمی اورگانی

ملک محمد فرزند عبدالمحمد در سال ۱۳۳۷ در شهر مسجدسلیمان بدنیا آمد.پدرش کارگر شرکت نفت بود و به گفته خودش دو ساله بودکه پدرش به امیدیه منتقل شد.او به همراه خا نواده و با یک هواپیما که گنجایش ۲۰تا ۳۰ مسافر داشت از مسجدسلیمان به امیدیه آمد.در سن چهار سالگی دو مساله باعث شد که او هرگز در زندگی لب به سیگار و مشروب نزند.

وی می گوید: یک روز در لین مشغول بازی بودم که یک سیگار روشن پیدا کردم ،آنرا برداشته و پک محکمی به آن زدم ؛بلافاصله سرفه شدیدی کرده و حالت تهوع به من دست داد. از آن زمان از سیگار متنفر شدم.در همین سن چهار سالگی بود که به همراه خانواده به خانه یکی از آشنایان رفتم . او که آدم شوخ طبعی بود برای اینکه سر به سرم بگذارد بجای شربت سن کوییک یک لیوان آبجو به من داد و من از همه جا بی خبر آنرا سر کشیدم ،به یکباره حالم بهم خورد واز این حالت  من بشدت خنده اش گرفت،اما نمی دانست چه خدمت بزرگی به من کرد،زیرا از آن موقع من از مشروبات الکی متنفر شدم.

در آن زمان دوره ابتدایی شش ساله بود و تنها مدرسه ابتدایی پسرانه در امیدیه

دبستان ابن سینابود. این مدرسه  دارای حدود ده کلاس درس و دو حیاط بزرگ بود که یکی در جلو و دیگری در پشت قرار داشت. کلاسهای اول تا چهارم در حیاط پشتی و کلاسهای پنجم و ششم در حیاط جلویی قرار داشتند. معملین من در این دوران تا آنجا که به یاد دارم یکی آقای بهمئی در کلاس سوم و دیگری آقای احمدی در کلاس چهارم معلم من بودند،همچنین معلمین در سال پنجم آقای موسوی و سال ششم آقای حسین زاده بود.

 

مانور نظامی

در سال ۱۳۴۶در امیدیه یک مانور نظامی توسط نیروی هوایی برگزار گردید که آن موقع من کلاس چهارم ابتدایی بودم . به هنگام برگزاری مانور در کلاس مشغول درس خواندن بودیم که ناگهان صدای انفجارو رگبار گلوله مدرسه را به لرزه در آورد، همه دانش آموزان سراسیمه از کلاسها بیرون ریخته و به طرف در خروجی مدرسه رفتند تا بینند چه اتفاقی افتاده است.هواپیماهای نظامی در آسمان امیدیه در حال پرواز بودند وبطور مرتب اطراف فرودگاه را بمباران می کردند .پس از مدتی مانور نظامی به پایان رسید وبیشتر دانش آموزان کلاس ما برای دیدن محل انفجار بمبها مدرسه را رها کرده و به سمت فرودگاه دویدند.در محل انفجار تعداد زیادی پوکه روی زمین ریخته بود که بچه های کلاس  پوکه ها را جمع کرده به مدرسه بازگشتند.                 

کریم حیدری

در کلاس پنجم دبستان یک همشاگردی داشتیم به نام کریم حیدری که خیلی فضول و شاگرد بسیار تنبلی نیز بود.کریم رادر مدرسه همه می شناختند.روز اول که معلم (آقای موسوی) به کلاس آمد قبل از اینکه خود را معرفی کند گفت : کریم حیدری کیه ؟کریم که هیکل نتراشیده و قد بلندی داشت از جایش بلند شد و گفت:آقا اجازه ما هستیم.موسوی بدون اینکه چیزی بگوید به طرف کریم رفته یقه او را گرفته به جلوکلاس برده سرش را زیر نیمکت جلویی گذاشت و تا آنجایی که توان داشت کریم را به باد کتک گرفت.کریم مرتبا التماس می کرد که آقای موسوی او را رها کند؛ اما فایده ای نداشت تا اینکه آقا معلم  خسته شد و او را  به حال خودش رها کرد،کریم بلافاصله سرش را از زیر نیمکت در آورده پا به فرار گذاشت و از آن به بعد دیگر کریم را ندیدیم.

جن در مدرسه

کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم. یکروز از فرط  خستگی به خواب عمیقی رفتم ویادم نیست چند ساعت خوابیدم .پس از اینکه از خواب بیدار شدم هوا تاریک و روشن بود،فکر کردم مدرسه ام دیر شده به  سرعت لباسهایم را پوشیده کیفم را برداشته وبه طرف مدرسه دویدم.همینکه وارد مدرسه شدم با صحنه عجیبی روبرو شدم،دیدم افراد بزرگی در کلاسها نشسته اند.به شدت ترسیدم و فکر کردم که آنها جن هستند .شنیده بودم که اجنه سم دارند بنابراین از پشت پنجره کلاسها به پاهای آنها نگاه کردم د رهمین فکر بودم که ناگهان صدایی از پشت سرم گفت :پسر اینجا چه میکنی؟ الان موقع کلاس دانش آموزان شبانه است،ومن تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم.

آقای حسین زاده

خدا رحمت کند آقای حسین زاده را،او معلم کلاس ششم و فرد بسیار جدی و خشنی بود و بچه ها ازاو حساب می بردند.هر موقع به کلاس می آمد خط کش بزرگی در دست داشت و هر دانش آموزی که درس نمی خواد یا تکالیفش را انجام نمی داد از دست او کتک میخورد و من از جمله آن دانش آموزان بودم که بدلیل انجام ندادن تکالیف درسی مرتبا از دست او کتک میخوردم. در تمام مدت تحصیل در کلاس ششم حتی یک بار هم مشق ننوشتم.اصلا از نوشتن تکلیف تنفر داشتم و به همین خاطرهر بار که به کلاس  می رفتم،آقای حسین زاده اول که به کلاس وارد می شد میگفت :کریمی بیابیرون و باخط کش مرا تنبیه میکرد.

این مساله ادامه داشت تا شب عید نوروز که طبق معمول  معلمان برای تعطیلات عید تعداد زیادی مشق به بچه ها میدادند تا در ایام تعطیلات بنویسند.آقای حسین زاده به  عنوان تکلیف عید پانزده درس از کتاب فارسی را مشخص کرد که همه دانش آموزان کلاس بنویسند.آن موقع ها برای نوشتن مشق های عید یک دفتر صد برگی جلد پلاستیکی تهیه می کردیم و من که به شدت از نوشتن مشق بیزار بودم از هر درس که تقریبا سه تا چهار صفحه بود فقط یک صفحه آنرا نوشتم.

روز چهارده فروردین که به مدرسه رفتم ؛ همینکه حسین زاده وارد کلاس شد گفت:کریمی دفتر مشقت را بیار ببینم،گفتم آقا اجازه خونه جا مونده،با عصبانیت گفت :همین حالا میری و اونو از خونه میاری.به سرعت از کلاس خارج شده به خانه رفته،دفتر مشقم را برداشته به طرف مدرسه براه افتادم،در همین حال باران هم به شدت شروع به باریدن کرد،به طوری که دفترم خیس شد.هنگامی که وارد کلاس شدم و دفتر را به حسین زاده دادم تمام برگهای آن به هم چسبیده بود و او به هنگام امضای صفحات متوجه کسری مشق های من نشد.

پس از اتمام دیدن مشق های کلاس حسین زاده گفت:آیا کسی هست که مشق های عید را به طور کامل انجام نداده باشد؟ اگر راستش را بگوید من با او کاری نخواهم داشت و او را تنبیه نخواهم کرد.نمی دانم چه شد که یکباره از جایم بلند شده و گفتم آقا اجازه ما؟؟ تا این مساله را گفتم،حسین زاده گفت:آفرین... به این می گویند دانش آموز راستگو،کریمی بیا اینجا ببینم.من با خوشحالی از جایم بلند شده به نزد او رفتم،او دستم را گرفت و ناگهان با خط کش چوبی آنقدربه کف دستهایم زد ، که از دستهایم خون جاری شد.

تفنگ ساچمه ای

از زمانی که بیاد دارم علاقه زیادی به تفنگ ساچمه ای داشتم،بطوری که همه پول تو جیبی خود را خرج این کار می کردم. آنروزها درامیدیه  دو نفربه نام های احمد و مش عباس سبیل  بودند که با یک تفنگ ساچمه ای و یک سیبل تخته ای به هر کس که به تیراندازی علاقه داشت در برابر دریافت مبلغی به او اجازه می دادند که با تفنگ به طرف سیبل تیراندازی کند.عشق به تیراندازی سبب شد که هر روز پس از تعطیلی مدرسه به نزد آن دو نفر رفته و تا ریال آخر پول تو جیبی ام را با این تفنگها تیراندازی کنم.

پدرم که از شدت علاقه من به تفنگ ساچمه ای مطلع شده بود به من قول داد که اگر در امتحانات ورودی آموزشگاه حرفه ای شرکت نفت (تری نینگ)قبول شوم یک تفنگ ساچمه ای برایم خریداری کند و همین انگیزه ای شد تا برای قبولی در امتحانات تری نینگ تلاش زیادی کنم.

قبولی در امتحانات ورودی آموزشگاه حرفه ای

شرکت نفت برای تربیت کارگران ماهر و بکارگیری آنها در بخشهای مختلف مناطق نفت خیز دست به ایجاد یکسری آموزشگاه های فنی دراین  مناطق از جمله امیدیه زده بود.این آموزشگاه ها طی یک آزمون ورودی از میان دانش آموزان مستعد که کارنامه قبولی کلاس ششم ابتدایی داشتند،هنرجو می پذیرفتند.البته علاوه بر آزمون  کتبی، قبولی درمصاحبه عملی نیزشرط  دیگرپذیرش بود.

هنرجویی که دراین آموزشگاه ها پذیرفته می شد می بایست ظرف مدت سه سال مطابق با سرفصل های هنرستانهای فنی آموزش و پرورش ،دروس فنی و عمومی را بگذراند،به علاوه شرکت نفت،در حین تحصیل به هنرجویان مبلغی به عنوان کمک هزینه تحصیلی پرداخت می کرد.این آموزشگاه ها از نظم و دیسیپلین خاصی پیروی می کردند وکلیه هنرجویان موظف بودند قوانین ومقررات را رعایت کنند بطوری که فرد خاطی با جریمه نقدی تنبیه می شد و در صورت تکرار تخلف از آموزشگاه اخراج می گردید.

پذیرش در این آموزشگاه ها بسیار مشکل بود زیرا شرکت نفت از میان انبوه شرکت کنندگان تعداد کمی را می پذیرفت. پدرم که علاقه زیادی به قبولی من در آموزشگاه داشت،همچنان که پیش از این گفتم چون از شدت علاقه من به تفنگ ساچمه ای اطلاع داشت قول داد که به محض قبولی یک تفنگ برایم بخرد.بر همین اساس برای قبولی دست به تلاش گسترده ای زده وبا هر کس که می دانستم در این رابطه اطلاعی دارد تماس گرفتم.

کلیه سؤالات سالهای گذشته را تهیه کرده و شب و روز مشغول خواندن دروس امتحانات ورودی شدم.سرانجام روز موعود فرا رسید و من در امتحانات کتبی قبول شدم.آنروز سر ازپا نشناخته به خانه رفتم تا این خبر را به پدرم بدهم،اما باکمال تعجب پدرم با اینکه از شنیدن این خبر خوشحال شد گفت نمی تواند برایم تفنگ بخرد چون ممکن است با آن به بچه های مردم صدمه بزنم و چشم کسی را ناقص کنم. حسابی وارفتم،ازشدت ناراحتی نمیدانستم چه کار کنم.یکهفته بعد در مصاحبه عملی هم قبول شدم اما به خاطر لجبازی با پدرم به او گفتم در مصاحبه رد شدم.

ثبت نام در کلاس اول دبیرستان

در شهریور ماه سال ۱۳۵۰ پس از اینکه به خاطر لجبازی با پدرم تصمیم گرفتم به آموزشگاه حرفه ای نروم در کلاس اول دبیرستان ثبت نام کرده،و درمهرماه همان سال به دبیرستان رفتم.روزاول وقتی وارد کلاس شدم اعلام شد که زنگ اول ریاضی داریم و معلم ریاضی هم آقای حسین زاده است،به یکباره تمام دنیا جلو چشمانم سیاه شدوترس همه وجودم را فرا گرفت. از قرار معلوم آقای حسین زاده به دبیرستان آمده ومعلم ریاضی کلاسهای اول تا سوم شده بود.پیش خود گفتم خدایا باز هم کتک؟؟ با هزار ترس ودلهره در پشت نیمکت محکم روی میز نشستم .هنگامی که حسین زاده وارد کلاس شد بدنم به شدت می لرزید.او شش مسأ له ریاضی را به عنوان تکلیف معین کرد که در خانه حل کرده بعد از دو روزبه کلاس بیاوریم.دو روز بعد به مدرسه رفتم بدون اینکه حتی یک مسأله را حل کرده باشم.همینکه حسین زاده به کلاس آمد،گفت:دفترهای ریاضی را روی میز بگزارید تامسأله ها را ببینم.

من به سرعت دو مسأله را نوشته ومشغول نوشتن بقیه شدم که یکمرتبه صدای خشن حیسن زاده بلند شد:دستها روی میز هیچکس حق نوشتن ندارد و بلافاصله یکی از بچه ها را از کلاس اخراج کرد.کلاس سه ردیف نیمکت داشت که من در ردیف وسط نیمکت سوم نشسته بودم.حسین زاده از ردیف اول شروع کرد به بررسی دفترهای ریاضی وهمینکه ردیف اول را تمام کرد،به سراغ ردیف وسط آمد.

نیمکت اول را تمام کرد و مشغول دیدن دفترهای نیمکت دوم شد .اضطراب زیادی مرا فرا گرفت. با تمام وجود از خداوند درخواست کمک کردم.حسین زاده ردیف دوم را هم تمام کرد. ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود ،پیش خود گفتم خدایا قول میدهم اگر ازاین مخمصه مرا رها کنی حرف پدرم را گوش کرده به آموزشگاه رفته و دبیرستان را رها خواهم کردم.

در افکار خود غوطه ور بودم که صدایی رشته افکارم را بهم ریخت :آقا اجازه؟دانش آموزی در حالی که یک دستش را بلند کرده بود جلو در کلاس ایستاده بود.حسین زاده  که در کنار نیمکت ما ایستاده بود،با صدای گرفته و خشنش گفت:چیه؟آقا اجازه ملک محمد کریمی را دفتر احضار کرده.به یکباره مثل اینکه همه دنیا را درآن لحظه به من داده باشند،به سرعت دفترم را در کیفم گذاشته،بلند شده گفتم :من ،من کریمی هستم.

حسین زاده گفت:کجا؟چرا کیفت را می بری؟پسرک دانش آموز گفت: آقا اجازه پدرش آمده میگوید با کیفش بیاید.سراز پا نشناخته بدون اینکه منتظراجازه معلم شوم با سرعت هرچه تمام تراز کلاس خارج شده به طرف دفتر دویدم.همینکه وارد دفترشدم ذوق زده درآغوش پدرم پریده وگفتم:هرچه زودتر مرا از مدرسه ببر. پدرم گفت:پسر تو در آموزشگاه قبول شدی زودتر راه بیفت که برای ثبت نام یکروز بیشتر وقت نداری.اینطورشد که از دست حسین زاده خلاص شده و وارد آموزشگاه حرفه ای شدم.

آنقدربرای رفتن به آموزشگاه حرفه ای عجله داشتم که روزاول ورود به کارگاه بدون لباس کاررفتم و به همین خاطرپنج تومان جریمه شدم.کمک هزینه تحصیلی شرکت نفت در سال اول ماهی ۲۵ تومان ، سال دوم ۵۰ وسال سوم به ماهی ۷۵ تومان رسید.بااولین پولی که از آموزشگاه گرفتم یک تفنگ ساچمه ای خریدم.

ساعت فلش