X
تبلیغات
رایتل

 

خاطرات محمد ایران پور مبارکه

قبل از نوشتن خاطرات او لازم است که بدانیم که بعد از کشف نفت در خوزستان و ایجاد امکانات در مناطق نفت خیز سیل مهاجران از شهرها و روستاهای ایران به طرف این نواحی آغاز شد. باغ بهادران،مبارکه، قهفه رخ،سده و هفشه جان از جمله این شهرها بودند.تعدادی ازاین مهاجران به عنوان کارگر به استخدام شرکت درآمده و تعدادی دیگر هم در بازار مشغول به کار شدند. محمد ایران پور از جمله این افراد بود.

او هم اکنون در سن هفتاد و چهارسالگی ساکن مبارکه و صاحب یک مغازه لوازم الکتریکی در خیابان امام خمینی این شهرستان می باشد. وی در سال 1316 در یک خانواده روستایی درمبارکه به دنیا آمد.محمد از هنگامی که خود را شناخت در کنا ر پدر و برادرانش مشغول کشاورزی بود،اما عشق به تحصیل باعث شد که در کنار کار کشاورزی از تحصیل غافل نشود،آنچنان که تا کلاس ششم ابتدایی به تحصیل ادامه داد وبه دلیل اینکه در آن زمان در مبارکه دبیرستان وجود نداشت از ادامه تحصیل باز ماند، اما روح نا آرام محمد وآگاهی از ناشناخته ها بعلاوه کارهای سخت کشاورزی سبب شد که به دنبال راه گریزی برای رفتن از مبارکه باشد.

خودش می گوید در آن سالها هر روز به خودم می گفتم من باید از اینجا بروم و حتی روی درختها این مطلب را می نوشتم. هر روز مجبور بودم بعد از آمدن از مدرسه به کار کشاورزی مشغول شوم و من از این کار بشدت متنفر بودم.روزی که برادرم حسین برای یافتن کار در شرکت نفت به آغاجاری رفت، کارهای کشاورزی برای من سخت تر شد،البته من بجز حسین دو برادر دیگر هم داشتم که همراه من کار می کردند،اما روح نا آرام من بیش از این طاقت اسارت را نداشت.

محیط جدید،هوای تازه و ماجراهای جدید بعد از رفتن برادرم به آغاجاری مرا به سوی این شهر می کشاند. تصمیم خود را گرفته بودم لذا تا آنجا که می توانستم در کارهای مربوط به زمین وکشاورزی اهمال میکردم و از پدرم می خواستم که به من اجازه دهد برای ادامه تحصیل به نزد برادرم در آغاجاری بروم و آنقدر اصرار کردم که در نهایت پدرم موافقت کرد ومن در آبان یا آذر سال 1334 درسن هجده سالگی  عازم خوزستان شدم.شبی که قرار بود فردای آنروز به آغاجاری بروم از فرط خوشحالی تا صبح خواب به چشمانم نرفت. با یک دنیا آرزو راهی دیار نفت شدم.

شهر آغاجاری در آن زمان دومین شهر نفت خیز خوزستان بعد از مسجد سلیمان بود که پس از مدتی تبدیل به مرکز فعالیتهای نفتی شد بطوری که به آن سنتر اویل (center oil)می گفتند.بیشتر کارگران شرکت نفت آغاجاری در محلی به نام نمره هفده و در چادر سکونت داشتند اما تعدادی از کارگران نیز در منازلی که شرکت ساخته بود زندگی میکردند.یکسری خانه های گلی نیز وجود داشت که اکثراً افراد غیر شرکتی در آنها زندگی می کردند. کارمندان عالی رتبه ،کارکنان انگلیسی ،دکتر ها و مهندسین شرکت نفت در خانه هایی زندگی می کردند که به آنها بنگله می گفتند.

در هر لین(کوچه) کارگری پنج خانه قرار داشت و هر کدام ازاین خانه ها دارای دو اتاق سه در سه تونلی بود،همچنین در عقب و جلو اتاقها دو حیاط کوچک نیزوجود داشت.خانه ها فاقد توالت،حمام و آشپزخانه بود و شرکت نفت در جلو لین ها توالت و آشپزخانه عمومی(بخار) برای استفاده کارگران ساخته بود.برادرم حسین که به عنوان کارگر به استخدام شرکت در آمده بوده بود در این خانه ها زندگی می کرد.او در حیاط جلویی یک باغچه کوچک درست کرده بود و درآن سبزی خوردن می کاشت و در حیاط عقبی خانه حمام کوچکی درست کرده بود که آب گرم مصرفی آنرا ازبخار عمومی خارج از خانه تهیه می کرد،همچنین وی مرغداری کوچکی در خانه داشت که تعدادی مرغ و خروس در آن نگهداری می کرد. یک روز همه آنها آبله گرفتند ویکی یکی مردند.

در همسایگی برادرم فردی زندگی می کرد که ترک بود واو نیز در حیاط خانه اش مرغ و خروس نگه داری می کرد،وی آنها را در سبدی به نام کُرکُری نگه می داشت.آن موقع ها در آغاجاری روباه فراوان بود و این روباه ها مرتباً برای خوردن مرغ و خروس ها به خانه های مردم دستبرد می زدندو این فرد هر روز صبح برای فراری دادن روباه ها سرو صدا براه می انداخت و به زبان ترکی می گفت: گت، گت ،کیش وبا این کارش مرا از خواب بیدار می کرد.

در کنار لینی که برادرم زندگی می کرد شرکت نفت سوله ای بزرگ درست کرده بود که درآن چندین مغازه از جمله نانوایی،قصابی ،خواروبار فروشی و لباس فروشی وجود داشت. صاحب لباس فروشی فردی بود اهل باغ بهادران به نام کریم کاوه که بعدها این کار را رها کرده و به شیراز رفته در آنجا به حرفه خبرنگاری مشغول شد. کریم معینی که او هم اهل باغ بهادران بود،در این سوله نانوایی و خوارو بار فروشی داشت.

من که برای ادامه تحصیل به آغاجاری رفته بودم زندگیم در مسیر دیگری افتاد. در آغاجاری دبیرستان وجود نداشت،لذا برای تأ مین هزینه های زندگی تصمیم گرفتم کاری را شروع کنم. برادرم پیشنهاد کرد به کار دستفروشی مشغول شوم،که موافقت کردم. چون سرمایه ای نداشتم او و دوستش آقای درخشان دو کیسه سیب زمینی و پیازبرای من خریدند تا آنها را در لین های شرکتی بفروشم. از این به بعد کار من شروع شد. پس از مدتی یک گاری خریدم و اجناسم را در آن گذاشته به صورت فروشنده دوره گرد به کارم ادامه دادم. گاهی وقتها به همراه آقای درخشان برای خرید تخم مرغ محلی به سویره می رفتم.تخم مرغ ها را دانه ای سی شاهی خریده و دانه ای دو ریال می فروختم. مدت یکماه به اینکار ادامه دادم اما از این کار خسته شده و آنرا رها کردم.

 پس از آن با دو برادر به نام عبدالله و ابراهیم کاظمی که اهل اسفه شهرضا بودند آشنا شدم که کارشان فروش روغن بود.آنها فهمیده بودند که من شش کلاس سواد دارم و حساب وکتاب را به خوبی می دانم لذا از من خواستند که به عنوان حسابدار با آنها همکاری کنم و من موافقت کرده با آنها قرارداد بستم که بر اساس آن قرار شد در مقابل روزی 5 ریال دستمزد حساب و کتاب خرید و فروش روغن آنها را انجام دهم،بعلاوه آنها در مغازه روغن فروشی جایی برای خواب و سه وعده غذا نیز به من دادند.

در مغازه روغن فروشی هیچ گونه امکاناتی برای خواب وجود نداشت و من مجبور بودم با کفش و کت و شلوار در روی زمین بدون زیر انداز و بالش بخوابم و این وضعیت بخصوص در هوای سرد زمستان خوابیدن را بسیار مشکل می کرد.پس از چهار ماه با پس اندازی که بدست آوردم یک پتو خریده و با یک لنگه شلوار کهنه و مقداری کاه برای خودم یک بالش تهیه کردم.صبح ها با یک ریال،نان ،و با دو ریال کله پاچه می خریدم.کله پاچه را از آقایی که معروف به حاج کله ای و اهل همدان بود می خریدم. مغازه اوپشت شهربانی آغاجاری بود.

تا شش ماه حقوقم روزی 5 ریال بود،در شش ماه دوم روزی یک تومان و در سال بعد روزی دو تومان و در سال سوم روزی سه تومان شد. سال چهارم قراردادم را با آنها تمدید نکرده و تصمیم گرفتم برای خودم کار کنم.در سال 1338 به امیدیه رفته و در آنجا به کار عمده فروشی برنج و روغن مشغول شدم.در امیدیه شرکتی بود به نام لیاقت بود که پیمانکاری ماشین های شرکت نفت را بر عهده داشت.در محل کمپ لیاقت که گاراژ ماشینهای شرکت بود یک آسیاب برای آرد کردن گندم و یک کارخانه یخ وجود داشت که متعلق به حاج صفر، احمد و غلام رحمتیان بود. آنها سه برادر اهل شهر کرد بودند.در کنار کمپ لیاقت تعدای چادر وجود داشت که عده ای بندری در آنها زندگی می کردند،ضمناً چند خانه گلی هم در این محل وجود داشت.در مدتی که در امیدیه مشغول به کار بودم دالان یکی از این خانه گلی ها را با ماهی ده تومان اجاره کرده بودم. پس از شش ماه مجدداً به آغاجاری بازگشتم و در آنجا با آقایی به نام احمد کاظمی شریک شده به کار روغن فروشی مشغول شدم،اما بعد از دو ماه از وی جدا شده و دوباره به سراغ برادران کاظمی رفته با آنها قرارداد بستم و این بار با روزی 5 تومان با آنها شروع به همکاری نمودم.دراین زمان آقای حاج عبدالله کاظمی سه دهنه مغازه در بازار آغاجاری داشت.

پس از بستن قرارداد به مبارکه رفته و در آنجا ازدواج کرده و درسال 1339 به همراه همسرم به آغاجاری بازگشتم.در آغاجاری خانه ای از حاج عبدالله اجاره کردم که دارای  آب لوله کشی و گاز بود. در همسایگی ما فردی هندی به نام سنگاوی زندگی می کرد که در آغاجاری مغازه اتو بخاری و مشروب فروشی داشت. وی برادری به نام پتوک و پسر خواهری به نام کیستور داشت که بعدها به امیدیه رفته ودرآنجا مانند دایی اش مغازه اطوبخاری و مشروب فروشی راه اندازی کرد. سنگاوی با بیمارستان شرکت قرارداد شستن لباس داشت وبعدازآن قرارداد فروش مواد غذایی راهم ازشرکت گرفت.                                                                                                                                                                                                            

 کل سرمایه ای که در مدت سه سال همکاری با حاج عبدالله کاظمی جمع کرده بودم به مبلغ هفتصد تومان بود که در خانه برادرم نگه داری می کردم،یک شب دزدی به خانه برادرم دستبرد زده و همه سرمایه ام را برد.تا سال 1348 در آغاجاری سکونت داشته و پس از آن به مبارکه بازگشتم. در سالهایی که در آغاجاری سکونت داشتم با افراد و آدمهای جالبی برخورد داشتم.

در آغاجاری قهوه خانه ای روبروی شهر بانی و در محل بازار وجود داشت که محل رفت و آمد افراد لات و چاقو کش بود. یک شب دو نفر از لاتهای این قهوه خانه ، به نام حسن بندری و حبیب که رقیب یکدیگر بودن در خیابان شروع به عروده کشی کرده و با یکدیگر درگیر شدند،حبیب با یک چاقوی ضامن دار از گردن تا پایین کمر حسن بندری را شکافت.(این اتفاق در سال 1346 رخ داد)

در فاصله سالهای 38 و 39 پاسبانی به نام عباسعلی (اهل سده بود) را از شهربانی آغاجاری اخراج کردند. وی پس از اخراج از شهربانی به کار ساخت و فروش مواد محترقه مشغول شد. یک بار به هنگامی که در خانه(خانه اش نزدیک حمام هادی بود) مشغول ساخت ترقه بود، بشکه باروتی که با آن کار می کرد منفجر شد و تمام بدنش سوخت که بر اثر همین حادثه جانش را از دست داد.

پاسبان دیگری بود به نام مرتضی باتون که به جرم بی حرمتی به یک پسر بچه از شهربانی اخراج شد. وی مدت نه سال به کار کفاشی مشغول بود.بعداً به آبادان رفته درآنجا ساکن شد. یک روز هنگامی که شاه به آبادان رفته بود نامه ای برای شاه نوشت و در حالی که فقط یک شورت به تن داشت خود را جلو ماشین شاه انداخت ونامه اش را به دست شاه رساند پس از این جریان او مجدداً بازگشت به کار شد. 

در بیمارستان شرکت کارگری کار می کرد به نام محمد که پس از مدتی دیوانه شده و روزها به کوه های اطراف آغاجاری رفته و مشغول سنگ خورد کردن می شد.آنطور که مردم می گفتند هنگامی که وی در بیمارستان شرکت کار می کرد عاشق پرستاری شد اماهرچه تلاش کرد نتوانست به معشوقش برسد، آخر دست هم او را چیز خور کردند و وی به همین خاطر دیوانه شد و سربه کوه وبیابان نهاد. از آن پس به او محمد کلو(دیوانه) گفتند.

در رابطه با حمل و نقل مسافراز آغاجاری به اهواز چندین راننده به این کار اشتغال داشتند.علی میرزا نخشب(سواری شورولت امریکایی مدل 38 داشت)و ذوالفقار شهبازی دو راننده ای بودند که در مسیر آغاجاری به اهواز مسافر کشی می کردند.همچنین فرد دیگری به نام ابراهیم که از اهالی قهفه رخ بود در این  مسیربه کار رانندگی اشتغال داشت.

 

ساعت فلش