X
تبلیغات
رایتل

خاطرات نورالله ایران پور متولد ۱۳۳۷ 

 

او در حال حاظر ساکن شهر مبارکه در استان اصفهان است و صاحب دو فرزند می باشد. هنگامی که در مبارکه به ملاقات او رفتم دیگرازآن نوری پر شر وشور دهه های چهل وپنجاه خبری نبود ،گذر عمر ومشکلات زندگی کاملا در چهره اش پیدا بود اما در چشمانش که خیره شدم هنوزتا حدودی می شد آن شیطنت دوران نوجوانی را دید.

از خاطرات آن زمان از او می پرسم ،با لبخندی معنی دار می گوید،سالهای زیادی از آن دوران می گذرد و بسیاری از خاطرات آن زمان را فراموش کرده ام ،با این حال وقتی از امیدیه و دوران مدرسه و دوستانش صحبت می شود آرام آرام شروع به صحبت می کند.

نورالله در یک خانواده پر اولاد متولد شد و به گفته خودش تحصیلات ابتدایی رادر نه سال به پایان برد،تقریباَ هر دو سال یک کلاس،. ازمیان معلمان دوره ابتدایی آقای امیری را بخوبی به یاد می آورد زیرا این معلم در دوره راهنمایی هم دبیر  ریاضی اوبود، همچنین به واسطه شیطنت هایش در کلاسهای آقای امیری چندین بار از دست او کتک خورده بود.

نورالله در سال ۱۳۴۳ در کلاس اول دبستان ابن سینا به مدیریت مرحوم امیرصیادی و معاونت مرحوم خلفی تحصیلات خود را آغاز کرد.ازدیگرمعلمان دوران ابتدایی خانم ستایش راهم به خاطردارد که درکلاس پنجم ابتدایی معلم وی بود.ازاومیخواهم

 جالبترین خاطراتی را که از آن دوران به یاد دارد برایم توضیح دهد واوازماجرای یه لنگه کفش شروع می کند.

لنگه کفش

ماجرا از آنجا آغاز شد که یک روزدرکوچه همراه دیگربچه ها مشغول بازی فوتبال شدم وچون موقع بازی کفشهایم را از پایم درمی آوردم بعد از بازی متوجه شدم که یکی ازکفشهایم گم شده و

هرچه بدنبال آن گشتم آنرا پیدا نکردم و بناچار با یک لنگه کفش به منزل رفتم و جریان را به مادرم گفتم ،بعدازظهر که پدرم ازسرکاربه خانه آمد وموضوع را فهمید چون بطور مرتب برای خانواده مشکل درست می کردم تصمیم گرفت مرا تنبیه کند ،لذا گفت باید با همین یه لنگه کفش به مدرسه بری وتا آدم نشی برات کفش نمیخرم.خیلی ناراحت شدم نمیدانستم فردا چگونه با یک لنگه کفش به مدرسه بروم؟

ناگهان فکری به خاطرم رسید،سراغ جعبه کمکهای اولیه رفتم و یک باند از درون آن درآورده به دور پایم پیچاندم دیدم عجب فکر بکری است،لذا فردا صبح در حالی که در یک پایم کفش و در پای دیگرم که باندپیجی شده بود دمپایی پوشیده بودم راهی مدرسه شدم. در مدرسه هر کس از من سؤال میکرد، می گفتم پایم ضرب خورده است حتی وقتی به کلاس رفتم و معلم(آقای امیری)همین سؤال راازمن پرسید گفتم در بازی فوتبال پایم ضرب دیده است و معلم دیگر سؤالی نکرد.

یک هفته به همین صورت به مدرسه می رفتم و کسی متوجه نمیشد.یه روز آقای امیری به این جریان شک کرد واز من خواست که باند پایم را باز کنم،اما من امتناع کرده وگفتم هنوز پایم خوب نشده اما آقای امیری به زور باند را از پایم بازکرد ومتوجه شد که پایم را به دروغ بسته بودم.آنروز کتک مفصلی از او خوردم و این باعث شد که کینه اورا به دل بگیرم.

شرکت در گروه شیربچگان مدرسه از دیگر خاطراتی است که از آن دوران به یاد می آورد.پیش از انقلاب سازمانی به نام پیشاهنگی در مدارس کشور فعالیت داشت که دردوران ابتدایی به دانش آموزانی که در این تشکیلات ثبت نام می کردند شیربچه می گفتند وکارهای آنها بیشتر شرکت در جشن ها و مراسم ها بود،ضمن اینکه با فروشگاههایی که در مدرسه فعالیت داشته و به دانش آموزان مواد غذایی می فروختند همکاری داشتند که عواید فروش در جهت کمک به هزینه های جاری مدرسه به مصرف می رسید.

انفجاردر پالایشگاه گاز بید بلند

کلاس چهارم ابتدایی بودم ویک روز صبح که به مدرسه رفتم اعلام کردند که قرار است شاه برای افتتاح پالایشگاه گاز بیدبلند به امیدیه بیاید لذا همه بچه های شیربچه می بایست در مراسم استقبال شرکت کنند، پس از پوشیدن لباس فرم شیربچگان به سمت جاده فرودگاه که نزدیک مدرسه بود حرکت کردیم و درمدخل ورودی جاده فرودگاه امیدیه که به نام طاق نصرت معروف بود جهت استقبال مستقر شدیم،هنوز مدتی نگذشته بود که ناگهان صدای انفجاری همه را شوکه کرد و پس از آن اعلام شد که شاه نمی آید .

 بعداٌ فهمیدم که صدای انفجار مربوط به پالایشگاه بیدبلند بوده و در این حادثه عده ای از کارکنان شرکت نفت جان خود را از دست دادند.

ناخن

 

خدا رحمت کند آقای خلفی را،مردی بسیارمعتقد و درمورد نظافت دانش آموزان خیلی حساس بود، لذا هر روز صبح موها و ناخن های آنان را نگاه می کرد.من دوست داشتم ناخنم را بلند نگه دارم اما از آقای خلفی می ترسیدم ،دنبال یه راه حلی برای اینکار بودم ،تا اینکه یه فکری به نظرم رسید،تصمیم گرفتم انگشت کوچک دست راستم را به بهانه اینکه زخم شده باند پیچی کنم تا کسی متوجه بلند بودن ناخنم نشود.مدت سه هفته به همین شکل به مدرسه می رفتم ،تا اینکه یک روز آقای خلفی به این کار شک کرد و از من خواست تا باند انگشتم را باز کنم ،و چون باند را باز کردم متوجه ناخن بلنم شد و بلافاصله با ترکه ای که در دست داشت مرا تنبیه کرد،درست یادم هست نزدیک به پنجاه ترکه به کف دستم زد.

ترک تحصیل وجوشکاری

نه سال حضور در دوران ابتدایی و عدم علاقه به درس باعث شد که نورالله در سال  ۱۳۵۲ترک تحصیل کند.خودش می گوید :

برای جلوگیری از سرزنشهای خانواده تصمیم گرفتم شغلی برای خودم پیدا کنم. همسایه ای داشتیم بنام هرمز راکی که جوشکار شرکت بود و بعدازظهرها که از سر کار باز می گشت به صورت خصوصی برای مردم کار می کرد،پدرم با او صحبت کرد تا نزد او جوشکاری را یاد بگیرم. آن موقع ها به جوشکاری ولدنگ می گفتند.مدت سه سال نزد آقای راکی جوشکاری را یاد گرفتم و در همین دوران بود که تصمیم گرفتم دوباره تحصیل را شروع کنم،اما چون سنم زیاد بود مجبور شدم در مدرسه راهنمایی شبانه ثبت نام کنم.

خاطرات مدرسه راهنمایی شبانه

آن موقع مدرسه راهنمایی شبانه مختلط بود و با دخترها در یک کلاس درس می خواندیم.سال اول تعداد دانش آموزان کلاس ما  ۴۵نفربود،از این تعداد سی نفر پسرو پانزده نفردخترکه سنین آنها بین ۱۵تا۴۵ سال بود.دخترها اکثراٌ به اقتضای آن زمان حجاب نداشتند وهرموقع برای درس جواب دادن پای تخته می رفتند،آنها رامورد تمسخر قرارمی دادیم،دخترها هم قهرمی کردند و می گفتند تا پسرها را بیرون نکنید درس جواب نمی دهیم.

با اینکه بدلیل حضور دخترها در کلاس نورالله سعی داشت که اعتبارش را در جلو آنها حفظ کند ودرسهایش را بخوبی بخواند اما با این وجود روح بی قرار و شیطنتهای دوران نوجوانی همچنان برای او مشکل ساز بود.

آقای امیری

آقای امیری که دوره ابتدایی معلم نورالله بود و نورالله دل پری از او داشت از شانس بدش در دوره راهنمایی هم به عنوان معلم ریاضی در مدرسه حضور داشت و همچنان پا پیچ او بود،از جمله به گفته خودش یک روز هنگامی که آقای امیری مشغول تدریس ریاضی در کلاس بود او خنده بلندی کرد واین مسأ له باعث شد که از دست امیری کتک بخورد.

نورالله تصمیم گرفت که تلافی همه کتکهایی را که از اوخورده بود درآورد ،لذا جریان را با دوستش عبد در میان گذاشت و موافقت او رابرای اینکار جلب کرد.پس از زنگ تفریح، ساعت بعد مجدداٌ با امیری کلاس داشتیم،به عبد گفتم، من اول داخل میشم بعد، تو پشت سر من وارد شو.همینکه آقای امیری وارد کلاس شد من وعبد هم بدون اینکه از او اجازه بگیریم وارد کلاس شدیم ،امیری گفت چرا مثل گاو سرتان را زیر انداخته و بدون اجازه وارد کلاس می شوید؟تا این جمله را گفت بدون معطلی با مشت به صورتش زدم ،عبد هم مشت دیگری به اوزد وآقای امیری روی زمین افتاد وما بلافاصله از مدرسه فرار کردیم و به خاطر اینکار من ودوستم دو هفته ازمدرسه اخراج شدیم.

تغذیه

در آن سالها در مدارس ابتدایی و راهنمایی به دانش آموزان تحت عنوان کمک به رشد آنان روزانه مواد غذایی همچون شیر،بیسکویت،خرما و چیزهای دیگری از این قبیل می دادند.یک بار به هنگام ماه محرم ،مدیر مدرسه مرا موظف کرد که برای کمک به سرایدارمدرسه از ساعت نه تا دوازده شب مواظب انبار تغذیه مدرسه باشم.من یک ساعتی در مدرسه ماندم اما پس از آن مدرسه را ترک کرده به مسجد رفتم . فردا که به مدرسه رفتم فهمیدم عده ای از بچه ها مقادیر زیادی از تغذیه را از انباربرده اند و به خاطر این مسأله یک ماه از مدرسه اخراج شدم.

شیطنتهای نورالله در دوره شبانه همچنان ادامه داشت ،از جمله آنها سربه سر گذاشتن معلم انگلیسی بود که به قول نورالله وی کتی بسیاربلند با جیبهای گشاد داشت و هر وقت در کلاس قدم میزد از کنار نیمکت ما که رد میشد جیبهای او را پر از پوست تخمه وبادام می کردیم.پس از مدتی جریان لو رفت و مرا یک هفته از مدرسه اخراج کردند.

باند عقرب

 نورالله به همراه خانواده اش در لین های(لین یک کلمه انگلیسی به معنی کوچه می باشد) منازل گارگری شرکت در پشت حمام امیدیه زندگی می کرد.وضعیت لین ها طوری بود که اکثر خانوادها با یکدیگر روابط نزدیگی داشتند و زنهای محل بعدازظهرها درلین دورهم جمع می شدند و ضمن صحبت در مورد مسایل مختلف به کارهایی از جمله سبزی پاک کردن

 پرداخته ودر این میان بچه ها نیزدرکوچه مشغول بازی می شدند

نورالله  که بجزمدرسه، در کوچه و محله هم به عنوان یک بچه پرشرو شور شناخته می شد از جمله کارهایش تشکیل یک گروه از بچه های شیطون لین پشت حمام بنام باند عقرب بود .چگونگی تشکیل این باند و کارهای آن ،از زبان خودش جالب و شنیدنی است:

              

             آن روزها تصمیم گرفتم با کمک بچه های لین گروهی درست کنیم تا بتوانیم ازیک طرف در برابربچه های لین های دیگر متحد شویم و از طرف دیگراز لین خودمان حفاظت کنیم. تعداد اعضای باند حدوداٌ چهارده نفربودند.  از جمله کسانی که عضو باند بودند می توان از بیژن،قنبر،یونس، محمود،هوشنگ،یعقوب،محمدعلی،عبدالزهرا  ناصر و یاسرکه دو برادر بودند نام برد.هرکس می خواست از لین ما بگذرد باید ازما اجازه می گرفت واینکه چرا نام گروه را عقرب گذاشتیم،خود داستان جالبی دارد.با توجه به گرمای بالای پنجاه درجه تابستانهای امیدیه،در  بیابانهای اطراف امیدیه عقربهای زردرنگی وجود داشت که برای فرارازگرما معمولاسوراخهایی درزمین حفرکرد  و درون آن پنهان می شدند. 

 

ما که از این موضوع اطلاع داشتیم ،کش هایی به طول سی تا چهل سانتی مترتهیه ودر در این سوراخها فرو کرده ،عقربها را وادار می کردیم که این کشها را بگیرند ،سپس کش را به همراه عقرب بالاکشیده،وآنرا در یک بطری شیشه ای قرار می دادیم،پس از اینکه چندعقرب را به این شکل می گرفتیم،آنها را به خانه  می بردیم.

 در یک فرصت مناسب به همراه دیگر بچه ها عقربها را از بطری خارج کرده روی زمین ریخته،دورتا دورآنها آتش روشن کرده وعقربها که درمحاصره آتش قرارمی گرفتند دست به خود کشی زده،بدین صورت که با نیش، خودشان راازبین می بردند،پس ازاینکه عقربها می مردندآنها رابوسیله یک سنجاق روی لباسمان می چسباندیم  و بدین ترتیب نام گروه عقرب را به روی خود گذاشتیم.

 آزارو اذیت دست فروشهای محل ازدیگر شیطنتهای نورالله بود ،بطوری که هیچ دست فروشی از دست او درامان نبود

بوعوض

از جمله این دست فروشها فردی بود بنام بوعوض(اهل بهبهان بود) که با یک گاری دستی هر روز در لین های شرکتی امیدیه اجناسی از قبیل بادام،کندر،سنگ پا،لیف حمام و چیزهایی ازاین قبیل می فروخت ومعمولا در برابر فروش جنسهایش از مردم،قند وچای میگرفت.نورالله بیشترمواقع بدون اجازه مادرش قند وچای ازخانه برداشته به بوعوض داده ودر مقابل از او بادام می گرفت.مادر نورالله که از جریان مطلع شد قند وچای ها را در یک صندوقچه گذاشته در آنرا قفل کرد.نوری که در مقابل یک عمل انجام شده قرار گرفته بود دست به ابتکار جالبی زد بدین صورت که تفاله های چای را خشک کرده و به عنوان چای تازه به بوعوض داده در مقابل ازاو بادام می گرفت.پس ازمدتی بوعوض از جریان مطلع شد وبه مادر نوری شکایت که چایی های شما رنگ ندارد.

عباس آجیلی

خدا رحمت کند عباس آجیلی را،او هم یکی از دست فروشهای امیدیه ومرد زحمت کشی بود.او شبها در کنار باغ منزل آقای پرویزی (همانکه اسب قشنگی داشت) می خوابید و من که از این جریان اطلاع داشتم شبها می رفتم وبا پرتاب سنگ او را از خواب بیدار می کردم.پس ازمدتی عباس آجیلی خانه ما را شناسایی کرده،ویک روز به در خانه آمده از مادرم گله کرد اما این شکایت به جایی نرسید و من همچنان او را اذیت می کردم، تا اینکه یکروز تصمیم گرفت با دادن رشوه از دست من خلاص شود،لذا هر از گاهی برای اینکه او رااذیت نکنم به من پنج ریال می داد

نان قندی

یه دستفروشی بود که معمولا برای فروش نان قندی به لین ما می آمد.وی نان قندی هایش رابروی طبقی در روی سرش می گذاشت. یکبار که به طورمعمول مشغول فروش نان قندی بود با کمک بچه ها نقشه ای برای اوکشیدیم،بدین صورت که قرار شد من بروی دیواررفته و بقیه بچه ها به بهانه ای او رابه کنار دیوار بکشانند و من از بالای دیوار یکی از نان قندی هاش را بردارم.این نقشه عملی شد و من موفق شدم یکی از نانهایش را بردارم وبعد آنرا بین بچه ها تقسیم کنم .

ماجرای خرگوشها

یکبار یک جفت خرگوش از مبارکه به امیدیه آورده وآنها را در باغچه خانه در یک قفس گذاشتم .پس از مدتی تعداد آنها به پنجاه رسید.این خرگوشها تمام باغچه های همسایه ها را سوراخ کرده وریشه همه سبزیهای آنها را می خوردند.همسایه ها مرتب به مادرم شکایت می کردند و ازاو می خواستند هر طور شده فکری برای این خرگوشها بکند،اما از دست مادرم کاری بر نمی آمد.همسایه ها که ازکارهای من خسته شده بودند،به پاسگاه ژاندارمری شکایت کرده تا به این کار رسیدگی کند. یکروز دو نفر ژاندارم به در خانه ما آمدند و به مادرم گفتند اگر جلو پسرتان را نگیرید ما مجبوریم او را به پاسگاه ببریم،لذا من بناچار خرگوشها را فروختم.

باشگاه و سینما

شرکت نفت برای گارگران و کارمندان بطور جداگانه باشگاه سینما و استخردر منطقه ایجاد کرده بود.سینمای کارگری،هم زمستانی بود وهم تابستانی،که سینمای تابستانی در یک فضای باز قرار داشت و اطراف آن بوسیله نرده های فلزی محصور شده بود.آن موقع ها همیشه قبل از شروع فیلمها سرود شاهنشاهی در سینما نواخته می شد وهمه به احترام این سرود به حالت خبردار و با سکوت کامل می ایستادند.بلیط ورودی برای بچه ها( معمولاجلومی نشستند)سه ریال و برای بزرگسالان شش ریال بود.هر موقع که برای رفتن به سینما پول نداشتم هنگام، پخش سرود شاهنشاهی که حواس همه به جلو بود از بالای نرده ها وارد سینما می شدم.

یکی دیگراز شیطنتهای من درمواقع جشن ها در باشگاه بود. آن روزها به هنگام عید وجشنهای شاهنشاهی خوانندگان وهنرمندان را از تهران برای اجرای برنامه به امیدیه دعوت می کردند.در یکی از این سالها اصغر ترقه به همراه لیلا فروهر ورقاصه ای به نام نادیا برای اجرای برنامه به امیدیه آمدند وشبی که قرار بود نادیا در باشگاه برنامه اجراکند من در گوشه ای ایستاده ومنتظر شدم تا وی روی صحنه بیاید همینکه شروع کرد به رقصیدن با یک تیرکمون کوچک که تیرهای سیمی داشت چندین باراو را زدم ومانع اجرای برنامه اش شدم ،بطوری که دو نفر مامور بالای سرم گذاشتند تا او بتواند برنامه اش را اجرا کند.

دمپایی های پلاستیکی

یکبار با قوطی حلبی و قرقره یک جرثقیل کوچک درست کردم وهنگام ظهر که هوا بسیار گرم بود و همه همسایه ها خواب بودند با این جرثقیل کوچک و از روی دیوار همسایه ها تمام دمپایی های آنهارا برداشتم و به بوعوض فروختم. بعدازظهر که همسایه ها از خواب بیدار شدند متوجه شدند که دمپایی هایشان ناپدید شده و به هیچ وجه نفهمیدند که چه اتفاقی افتاده است

ساعت فلش