X
تبلیغات
رایتل

خاطرات حاج حسن لشکری

در آغاجاری با روزی چهل ریال به استخدام شرکت  188350 با شماره کارگری1328دسال 1307 متولد و

   نفت در آمدم و دو سال بعد ازدواج کرده و به همراه همسرم در محل نمره هفده آغاجاری در چادری که از طرف شرکت به ما داده شد شروع به زندگی کردیم.توالت وآشپزخانه به صورت عمومی توسط شرکت نفت برای استفاده کارگران ساخته شده بود و یک لوله آب نیز برای استفاده عمومی در نزدیکی چادرها (حدود سیصد چادر)  قرار داده بودند.از کسانی که در آن موقع با ما همسایه بودند، می توان از اکبر آقا راهدار،امیر راهدار،احمد کلاه کج،مش محمد کلاه کج،برفعلی لرکی و نور محمد لرکی نام برد. با توجه به گرمای شدید هوا برای خنک ماندن آب آنرا در یک محفظه پارچه ای بنام دول که ساخت انگلیس بود قرار میدادیم ویا در کوزه های بزرگی به نام حُبانه که آب راهم  خنک و هم تقریباً تصفیه می کرد،نگه داری می کردیم.

حقوق را هر پانزده روز یک بار دریافت می کردیم که همان یک هفته اول تمام میشد و ما مجبور بودیم به صورت قرضی از بازار جنس بخریم ،البته بجز گوشت و سبزی و میوه که نقدی بود.گوشت را از دو برادر به نام حسن قصاب ویداله قصاب که رامهرمزی بودند خریداری می کردم .گوشت کیلویی چهار تومان و برنج کیلویی یک تومان بود.

از طرف شرکت کوپن یخ به صورت ماهانه به کارگران داده می شد که مقدار آن روزانه ربع قالب و توسط یک دستگاه ماشین درمیان آنها توزیع می شد.برای رفتن به سر کار ساعت شش صبح از خواب بیدارمیشدم و ساعت هفت کار را تحویل می گرفتم و ساعت سه بعد از ظهر از کار بر میگشتم.ماشینهایی بنام لورلاری کارگرهارا به محل کار می بردند. کار ما سه شیفت ،وهر شیفت هشت ساعت بود،ضمناًغذای ظهررادر ظرفی به نام، سپرتاس به همراه خود می بردیم.

در آن زمان رییس اداره ما فردی ارمنی به نام هوسفیان بود وشغل من درآن اداره منشیگری بود که درآن موقع چکرمی گفتند.وظیفه من این بود که اقلام مورد نیاز محل کار را صورت برداری کرده، بعلاوه نوبتکاری کارکنان ومرخصی آنها را طبق جدولی که دربرگه ای به نام تایم کارت ثبت می شد مشخص می کردم (کسی که روزکار بود در جدول تایم کارت با حرف انگلیسی ام ،عصر کاربا ای ،شب کار با ان و کسی که استراحت بود با آر).تهیه گزارش روزانه از وضعیت محل کار و ارسال آن به رییس کل از دیگر وظایف من بود.

رییس من پس از هوسفیان آقای سفید چهره و پس از وی بروجردی بود که این فرد به همراه یک آمریکایی توسط گروه منصورون در اهواز ترور شد.رییس بهره برداری فردی بود بنام جهانبانی که به واسطه پدرش نفوذ زیادی در منطقه داشت ،یک روز ژاندارمها کارگری را گرفته و به شدت کتک میزنند،خبر به جهانبانی میرسد بلافاصله به همراه آن کارگربه پاسگاه رفته وژاندارمری راکه مرتکب این عمل شده بود خواسته و از کارگری که کتک خورده خواست که آن ژاندارم را بزند ،آن کارگر هم یک سیلی به وی زد،از آن پس تا زمانی که جهانبانی در منطقه بود ژاندارمها دیگر به کارگرها تعرض نکردند.

در میان رانندگان شرکت نفت فردی بود به نام بقالیان که همه از او میترسیدند،او قد کوتاهی داشت و خوب مشت می زد. یک روز یخ فروشی که در کنار بیمارستان شرکت مشغول یخ فروشی بود،شروع کرد  به عروده کشیدن،اتفاقاٌ بقالیان در آنجا بود و وقتی این واقعه را دید بطرف یخ فروش رفت و با همان وسیله ای که یخ ها را می شکست بر سر او زد    

کار به دادگاه کشیده شد و چون در آغاجاری دادگستری نداشت آنها برای رسیدگی به بهبهان رفتندو ظاهراً در مسیر بهبهان بقالیان یخ فروش را تحت فشار گذاشت و او را مجبور کرد که رضایت دهد.

یکباریکی از معلمان آغاجاری که همشهری من بود در مدرسه ابتدایی با دانش آموز دختری در گیری لفظی پیدا کرد و خانواده دختر به بخشداری شکایت کرده و آن معلم دچار مشکلاتی شد وبا من برای حل مشکلش تماس گرفت ،من با یکی از دوستانم در بخشداری تماس گرفته و جریان را به او گفتم او هم نامه ای به من داد که به نزد آقای خضویی ببرم (خضویی درآن موقع در منطقه صاحب نفوذ بود) نامه را که به خضوعی دادم ،گفت،ناراحت نباش اتفاقاٌ فردا در بخشداری به همین منظور جلسه ای بر پا است و من در آن جلسه از همشهری شما دفاع خواهم کرد.

در آغاجاری، شرکت نفت بیمارستانی تأ سیس کرده بود که دکترهای خوبی داشت ،از جمله آنها یک دکترارمنی به نام گورگیس بود. او یک دکتر عمومی و کاملاً حاذق بود،یک بار که همسرم مدت دو ماه دچار خونریزی روده ای شده بود این دکتر با تجویز یک سری قرص او را معالجه کرد.البته دررابطه با معالجه کارمندان و کارگران تبعیضاتی وجود داشت منجمله یک بار که که به بیماری سختی مبتلا شده و مرا در بیمارستان بستری کرده بودند رییس بیمارستان(دکتر ربانی) به دکتر معالج من (دکتر رهبر) گفت آمپول مخصوصی است که باید تزریق شود اما رهبر با اینکه  دکترحاذقی بود از انجام این عمل  سر باز زد، چون طبق مقررات این آمپول مخصوص کارمندان بود و کارگران حق استفاده از آن را نداشتند، هشت روز به همین منوال گذشت و وضعیت جسمی من رو به وخامت بود ،دکتر رهبر به ربانی گفت اگر آمپول رانزنی این جوان خواهد مرد و در نتیجه آمپول را به من تزریق کردند و من از مرگ نجات پیدا کردم.

آن موقع ها آقایی بود معروف به اوس هادی که در کنار حمامی ،سلمانی هم داشت و رابطه اش با انگلیسیها هم خوب بود و لذادر منطقه هم صاحب نفوذ بود بطوری که هر کس را که دوست داشت در شرکت نفت استخدام می کرد.

ساعت فلش