X
تبلیغات
رایتل

 محمود امیری متولد 1336، محل کار دکه لوازم خرازی بازار امیدیه 

ماجرای خانه حاج گوهری

آنموقع ها که بچه بودیم به همراه چند نفر از دوستانم از جمله محمود و منصور قنبری واردشیر کمایی دست به شیطنت میزدیم .برای نمونه یک بار در ایام محرم یک شب که دور هم نشسته بودیم یکی از بچه ها فکری به نظرش آمد اما به ما نگفت و ما بعداً فهمیدیم چه حقه ای در سر داشت. قضیه از این قرار بود که حاج گوهری که فردی متدین بود همه ساله در خانه اش به هنگام ماه محرم روضه برگذار میکرد(خانه حاجی نزدیک کلیسای ارامنه بود).

یک شب که آقا سر منبرو مشغول سخنرانی بود ارشیر کمایی گفت ده دقیقه به من فرصت بدید تا بروم خانه و برگردم بعد از ده دقیقه که برگشت دو تا شیشه کوچک در داشت داشت اما به ما نگفت که محتوی آن شیشه ها چیست

بهش گفتم میخوای چکار کنی ،گفت شما کاری نداشته باشید بریم خانه حاج گوهری و هر کاری گفتم انجام بدید. وقتی وارد خانه حاجی شدیم اردشیردو گلاب پاش برداشت وبه ما گفت هر که روضه شروع شد شما چراغها را خاموش کنید.

اردشیر پس از آن محتویات دو شیشه رادر گلاب پاشها خالی کرد و همینکه روضه شد و ما چراغه را خاموش کردیم او در مجلس راه افتاد و به مردم گلاب تعارف کرد وگلاب در دست آنها میریخت و آنها نیز گلاب را به عنوان تبرک به سر وروی خود میکشدند،روضه که تمام شد ما چراغها را روشن کردیم همینکه چراغها روشن شد همه مردم حاظر در مجلس و روحانی بالای منبر شروع کردند به خندیدن یه لحظه نگاه کردیم دیدیم صورت تمام مردم آبی و قرمزشده بود اردشیر بلافاصله فرار کرد وما متوجه شدیم که او در گلاب پاشها جوهر آبی و قرمز ریخته بود.

عاشق فیلمهای وسترن

    آن روزها درسینمای شرکت نفت امیدیه اکثراً فیلمهای خارجی بخصوص فیلمهای وسترن یا کابویی در دو سانس به نمایش در می آمد.بلیط ها برای بچه ها سه ریال که معمولاًدر ردیفهای جلو سالن وبرای بزرگترها شش ریال که در عقب سالن می نشستند و بچه ها عاشق آرتیستهای این فیلمها از جمله: جان وین بودند .یکی از این عشاق سینه چاک فیلمهای وسترن اسحق داودی بود. وی هر موقع در سینما فیلم وسترن به نمایش در می آمد هر دو سانس به سینما می رفت . سانس دوم در وسط فیلم هنگامی که آرتیست فیلم مشغول تیر اندازی به دشمنانش بود یکباره اسحاق بلند میشد و به آرتیست فیلم می گفت : هی مواظب پشت سرت باش تیر بهت نخوره . او با اینکه در سانس اول فیلم را دیده بود و می دانست بلایی بر سر آرتیست فیلم نمی آمد اما به هنگام نمایش فیلم آنقدر هیجان زده می شد که نمی توانست خودش را کنترل کند . یکبار که در وسط فیلم بلند شده بود و سر و صدا می کرد منوچهر فرامرزی یقه او را گرفت و گفت : مرد حسابی تو که سانس اول فیلم رو دیدی بشین سر جات و حرف نزن .

داستان بلال کاظمی

در بیمارستان شرکت نفت امیدیه آقایی بود به نام حاج گوهری که کارش پانسمان و زدن آمپول بود .یک روز بیماری برای زدن آمپول به اتاق او رفته بود اما حاج گوهری در اتاقش نبود. بلال کاظمی که فراش بیمارستان بود ، تصمیم گرفت به جای حاج گوهری به شخص بیمار آمپول بزند (او قبلاً دیده بود که حاج گوهری چگونه به بیماران آمپول می زند ) . آنموقع ها به دلیل کمبود سرنگ معمولاً از یک سرنگ چند بار استفاده می شد . بدین ترتیب که هر بار در موقع استفاده آن را در آب جوش استرلیزه می کردند. بلال کاظمی به مرد بیمار گفت که در روی تخت دراز بکشد و آماده زدن آمپول شود . وی پس از استرلیزه کردن آمپول و پر کردن مواد در سرنگ آمپول را در بدن بیمار فرو کرد و  پس از اینکه مواد را بوسیله سرنگ در بدن بیمار خالی کرد و سرنگ را بیرون کشید سوزن در بدن بیمار باقی ماند .ناگهان فریاد بیمار به آسمان رفت و با همان وضعیت ( با شلوارپایین کشیده و با سوزنی در باسن ) از تخت پایین آمد و شروع به دویدن کرد . پرستارهای بیمارستان بلافاصله به کمک او آمده و سوزن را از بدنش در آوردند و به بلال گفتند چرا این کار را کردی ؟ گفت : آقای گوهری در اتاقش نبود و من دلم برای بیمار سوخت و تصمیم گرفتم کمکش کنم .

 

 

 

 

 

 

 

ساعت فلش